خانهمقالاتاخبارخدماتتبلیغات ورود اعضاء

 

               

  آن‌ها به بیماران اعصاب و روان شلیک می‌کنند
موضوعات مرتبط: روان
 
 ما در دنياي رسانه‌ها زندگي مي‌كنيم، در محاصره رسانه‌ها؛ و تلويزيون به عنوان یک عضو فعال، رهنموددهنده و سرگرم‌كننده، در زندگي بسياري از ما حضور دارد. سريال‌هاي تلويزيوني و فيلم‌هاي سينمايي در پوشش جذابيت و سرگرمي، بسياري از اطلاعات را پنهاني در ذهن ما حك مي‌كنند. تفکرات کليشه‌اي که ما در مورد شغل‌هاي مدرن‌تر و خرده‌فرهنگ‌هاي اقليت‌ها داريم، غالباً محصول ديدن فيلم‌ها است. تصوري که ما از سرخ‌پوست‌ها، بوميان آفريقا، فضانوردان، مأموران امنيتي و روان‌شناس‌ها داريم، به شدت تحت تأثير تماشاي فيلم‌ها قرار دارد، خاصه اگر در زندگي واقعي خودمان آن‌ها را زياد نديده باشيم. تصور ما از بيماري‌هاي کمياب‌تر، از خدمات درماني و از جنبه‌هاي خصوصي‌تر زندگي ديگران هم عمدتاً از فيلم‌ها جهت مي‌گيرد. اين اطلاعات اگر در دنياي واقعي يا توسط رسانه‌هاي ديگر تصحيح نشوند، براي هميشه در ذهن ما مي‌مانند و به يك جهت‌گيري ارزشي تبديل مي‌شوند که مثلاً فلان بيماري بد است چون در آن، بيمار دست به خشونت مي‌زند؛ یا مثلا بيمارستان‌هاي رواني خوب نیستند، چون در آن‌ها مثل زنداني با بيمار برخورد مي‌شود و . . . و هرچه فيلم جذاب‌تر باشد، اين تأثير بيشتر است و تفكرات كليشه‌اي پايدارتري را ايجاد مي‌كند.

قصه از كجا شروع شد؟
 
فيلمسازان در همه جاي دنيا به نمايش بيماري‌هاي اعصاب و روان علاقه‌مندند. خيلي از فيلم‌هاي هيچكاك در مورد همين بيماري‌ها است. مثلاً فيلم سایکو (به معنای «رواني» که در ايران گاهي به غلط، به «روح» ترجمه ‌شده) نمايش یک اختلال چندشخصيتي است كه در متون روان‌پزشكي، يك اختلال تجزيه‌اي محسوب مي‌شود. هیچکاک در يكي از سكانس‌هاي پاياني این فيلم، حتی پاي روان‌كاو را هم به صحنه باز مي‌كند و توضيحاتي كاملاً علمي به بيننده مي‌دهد. اين‌كه چگونه كارگردان‌ها سراغ چنين موضوعاتي مي‌روند، وابسته به پرداختي است كه آن‌ها روي كاراكتر فيلم‌هايشان به عمل مي‌آورند. متأسفانه بسياري از اوقات، آن‌ها تنها به جذابيتي مي‌انديشند كه بيمار يا متخصص اعصاب و روان به فيلم مي‌بخشد و باعث فروش فيلم مي‌شود؛ جذابيتي كه با مبالغه در خشونت يا حماقت بيمار به موفقيت در گيشه تبديل مي‌شود.
 
روي خوب سكه
 
بگذاريد قبل از اين كه برویم سراغ محتواهاي تحريف‌شده از حوزه اعصاب و روان، از چند نمونه خوب یاد کنیم:
 
1- اتوبوسي به نام هوس
اين فيلم خوب اليا كازان از نمايشنامه‌ای به همين نام از تنسي ويليامز گرفته شده. نمايشنامه‌نويس، آن‌قدر مطالعه داشته كه با جرأت به سراغ يكي از اختلالات شخصيتی برود: اختلال شخصيت نمايشي. او به خوبي در تمام لحظات فيلم، بیننده را با نشانه‌هاي اين اختلال در قالب نقش اول زن داستان آشنا مي‌كند. تمام ديالوگ‌ها و حركاتي كه «مانش» انجام مي‌دهد، حاكي از اين بيماري است. او در همه موقعيت‌های مناسب يا نامناسب عشوه‌گري مي‌كند، آرايش برايش بي‌نهايت اهميت دارد و هيچگاه تا آخر یک رابطه پيش نمي‌رود. تنسي ويليامز حتی به گذشته زندگی این زن سرك مي‌كشد و بیننده را لااقل با يك گروه از علل اين بيماري آشنا مي‌كند. دقت كنيد كه اين فيلم در سال 1951 ساخته شده و هنوز هم خیلی از اساتید، این فيلم را موقع تدريس اختلالات شخصيت به دانشجويانشان معرفي مي‌كنند.
 
2- مرد باراني
داستين هافمن در اين فيلم نقش يك بیمار مبتلا به اوتیسم را بازي مي‌كند. قبل از اين‌كه برادرش به سراغ او برود، او در يك آسايشگاه مخصوص اين بيماران زندگي مي‌كند. كارگردان، بیننده را در يك سفر دونفره با تمام توانايي‌ها و مشكلات اين بيماران آشنا مي‌كند. مرد باراني در ايجاد روابط اجتماعي مشكل دارد، استعاره‌ها را نمي‌داند، رابطه چشمي برقرار نمي‌كند اما حافظه خارق‌العاده‌ای دارد و كارهاي تكرارشونده را عالي انجام مي‌دهد. حتی اگر يك عكس از اين فيلم را جايي ببينيد، برایتان معلوم مي‌شود كه هافمن از مشكلي رنج مي‌برد. شايد به همين خاطر، حتی طرح روي جلد كتاب «فيلم و بيماري‌هاي رواني» از همين فيلم گرفته شده است.
 
3- ذهن زيبا
جان نشِ نابغه از يك اختلال رنج مي‌برد: اسكيزوفرني پارانوييد. او با ذهن زيباي خودش با بيماري انطباق پيدا مي‌كند و نوبل رياضي را مي‌گيرد. نگاه انسان‌گرايانه و در عين حال علمي، در اين فيلم موج مي‌زند. ما با توهمات و هذيان‌هاي بيماران از چشم خودشان آشنا مي‌شويم و با آن‌ها همدلي مي‌كنيم.

روي بد سكه
 
به نظر مي‌رسد در همه جاي دنيا دل روان‌پزشكان و روان‌شناسان باليني از كارگردان‌هاي تجاري، خون است. يك تحقيق جالب در استراليا انجام شده كه در آن، نويسندگان به تحليل محتواي برنامه‌هاي تلويزيوني خودشان پرداخته‌اند، آن هم تنها از يك ديدگاه: نمايش افراد حرفه‌اي و بيماران اعصاب و روان. نويسندگان اين مقاله معتقدند كه نمايش دروغين بيماري‌هاي رواني در فيلم‌ها اثر دردناكي دارد و ننگ و داغي را كه بر پيشاني اين بيماران حك شده، در ذهن همه پايدارتر مي‌كند. يعني دقيقاً برعكس كاري كه وظيفه يك رسانه عمومي است. اين فيلم‌ها نگرش ما را از بيماران به سطحي پايين‌تر و حتی گاهي بالاتر از واقعيت تغيير مي‌دهد. در اين فيلم‌ها، بيمارانِ داراي مشكل روان‌شناختي اين‌گونه تحريف شده‌اند:
 
 يك فرد عصباني آدم‌كُش:
 در بسياري از فيلم‌ها این‌طور نشان داده مي‌شود كه بيماران رواني، افرادي پرخاشگرند كه براي اطرافيانشان خطرناكند. جالب است كه كارگردانان تمايل دارند اعمال منفي مثل قتل عمد، تجاوز جنسي و دزدي را بيشتر به این بيماران نسبت دهند تا كاراكترهاي عادي فيلم. فيلم‌هاي كلاسيكي مثل آشپز ديوانه (1909)، رواني (1960) و جن‌گير (1972)، تصويري اين‌گونه از اين بيماران نشان مي‌دهند. در نمايش‌هاي تلويزيوني انگلستان هم معمولاً بيماران رواني، همسر، همسايه يا كودك خود را تهديد به مرگ مي‌کنند و در نهايت هم يا آ‎ن‌ها يا خودشان را مي‌کُشند.

 يك روح آزاد سركش:
 اين فيلم‌ها يك شخصيت خوب را به تصوير مي‌كشند كه برچسب بيمار رواني خورده است و دارد به شيوه نامناسبي درمان مي‌شود؛ اغلب با زنداني كردن. نمونه مشهور این فيلم‌ها «پرواز بر فراز آشيانه فاخته (1975)» است. پيام پنهان اين فیلم‌ها همین است كه آدم‌هاي خوب نمي‌توانند بيمار رواني شوند و بالعكس!
 
 يك فرد روشن‌فكر از جامعه:
در اين گروه هم مثل گروه قبلی، آدم‌هاي خوبي نمایش داده می‌شوند كه توسط دستگاه مخوف بيمارستان رواني دستگير شده‌اند! اين آدم‌ها مي‌توانند يك آرمان‌شهر بسازند. فيلم «سلطان قلب‌ها (1968)» نمونه‌ای از اين نوع نمايش بيماري رواني است.

 بيماران زن رواني به عنوان زنان اغواگر:
 
در اين فيلم‌ها زنان داراي مشكل اعصاب و روان، به عنوان زناني نشان داده مي‌شوند كه قدرت اغواگري وحشتناكي دارند و مي‌توانند هر مردي را به دام بیندازند، حتی اگر آن مرد، درمانگر باشد. نمونه بارز این فيلم‌ها، فیلم «قتل با لباس رسمی(1980)» است.

 طفيلي‌هاي خودشيفته:
 اين بيماران به عنوان آدم‌هايي نمایش داده مي‌شوند كه فكر مي‌كنند داراي حق ويژه‌اي هستند و از ديگران برترند، مثل فیلم بیمار عشق (1983).
 
 فرد حيوان‌شده:
در اين فيلم‌ها با بيماران مثل حيوانات برخورد مي‌شود و حقوق انساني‌شان رعايت نمي‌شود؛ نمونه‌اش فیلم تيمارستان (1946) است. البته تنها بيماران در معرض اين قضاوت‌هاي ناشیانه نيستند. متخصصان بهداشت روان هم گاهی در فيلم‌ها به صورت تحريف‌شده نمایش داده مي‌شوند. اين باعث مي‌شود كساني كه احساس مشكل مي‌كنند و خانواده آن‌ها تصوري كليشه‌اي از بيمارستان رواني، پرستاران بخش روان، روان‌شناسان و روان‌پزشكان دارند (تصوري كه اطمينان را از آن‌ها سلب می‌کند) گاهي اصلاً به اين متخصصان رجوع نكنند. نمونه‌هاي خارجي اين تحريف‌ها عبارتند از:
 
 دكتر خنده‌دار:
اين كاراكتر كُميك معمولاً اشتباه مي‌كند، ابلهانه عمل مي‌كند، صلاحيت حرفه‌اي ندارد و به خاطر اشاره به فرويد، لهجه‌اي اطريشي دارد! نمونه اين فيلم‌ها «صفحه نخست» است.

 دكتر شيطان‌صفت:
اين كاراكتر يك متخصص گمراه است كه اغلب يك ظاهرِ فريبنده دارد اما باطناً بدخواه است. مثلاً فيلم «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» و فيلم «دكتر كاليگاري»، اين تصويرها را از متخصص بهداشت روان نشان مي‌دهند.
 
 دكتر شگفت‌انگيز:
اين متخصص جذاب، عاري از نفس‌پرستي است، خودش را وقف بيمارانش كرده و هميشه در دسترس است. او به شدت دانا است. فیلم آنتونی فیشر (2002) نمونه‌اي از اين‌گونه تحريف‌ها است. درواقع اين فيلم‌ها از آن طرفِ بام افتاده‌اند. خب، طبیعی است که اين دكترهاي تحريف‌شده، درمان‌هاي تحريف‌شده‌اي هم دارند: درمان‌هاي خشن، درمان‌هاي سطحي، درمان‌هاي غير واقعي و . . .
 
. . . و اما ایران
 
نام بردن از نمونه‌هاي خوبِ نمايشِ بيماري روان‌شناختي در فيلم‌هاي ايراني، كار مشكلي است. شايد بتوان از «عروسي خوبان» اثر محسن مخملباف كه به «اختلال استرس پس از سانحه» پرداخته بود و از «شب‌هاي زاينده‌رود» كه به خودكشي پرداخته بود، به عنوان نمونه‌های موفق اشاره كرد. اما همان تحريف‌هايي را كه در نمونه‌هاي خارجي ذکر شد، مي‌توان با كمي پس و پيش كردن در نمونه‌های ايراني هم ديد. مثلاً در سريال پربيننده «نرگس»، مخاطب بالاخره نمی‌فهمد كه با يك روان‌شناس روبه‌رو است یا با یک روان‌پزشك. در ديالوگ‌های این سریال، از روان‌شناس و روان‌پزشک به جاي همدیگر استفاده می‌شد و اين روان‌شناس یا روان‌پزشكِ عزيز از آن دكتر‌های شگفت‌انگيز بود كه حتی خانه‌اش را در اختيار بيمارش قرار مي‌داد. البته شخصیت او چندان «دانا» هم نمایش داده نشد، چراکه او درست تشخيص مي‌داد اما توصيه‌هاي درمانی‌اش درست نبود. مثلاً مي‌گفت «نسرين» افسردگي پس از زايمان دارد اما از همسر فداكارش مي‌خواست او را در اتاق با بچه تنها بگذارد؛ حال آن‌که در دنياي واقعي، اين كار ممكن است به مرگ كودك بينجامد. گاهي نيز بيماري رواني در فيلم‌هاي ما مقدس مي‌شود. مثلاً در فیلم «سوته‌دلان» علي حاتمي، بهترين ديالوگ‌ها از زبان یک بیمار روانی بیان می‌شود و در عین حال، او نقش يك عقب‌مانده ذهني را بازي مي‌كند. گاهي نيز ما مخصوصاً در سريال‌ها نقشي منفي از روان‌شناسان و روان‌پزشكان مي‌سازيم. يك كليشه غلط كه به عنوان يك گزاره در ذهن بيننده اين فيلم‌ها شكل مي‌گيرد، اين است که: «روان‌شناسان و روان‌پزشکان، خودشان مشكل دارند.» سريال «ديوانه از قفس پريد» نمونه‌اي از همين نگرش غلط بود. و بالاخره این‌که، نگاه ابزاري به مشكلات رواني، حتی به طنزهای شبانه‌ «باغ مظفر» و «شب‌های برره» هم كشيده شد. مسخره كردن كسي كه نمي‌توانست به درستي حرف «سين» را ادا کند در يكي از قسمت‌هاي «شب‌هاي برره» نمونه‌اي از همین ضعف‌ها بود. در هر فيلم ايراني، چندين میليون تومان صرف مشاوره‌هاي انتظامي و حقوقي و . . مي‌شود، چون اگر در آن حوزه‌ها اشتباهي بشود، تهيه‌كننده گرفتار خواهد شد اما انگار ديواري كوتاه‌تر از ديوار بيماران و متخصصان حوزه بهداشت روان در ايران وجود ندارد.
امتياز

نام کاربري:

کلمه عبور:

Desined & Developed By DataNet.ir